azarshahr
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
فروردين ۱۳۹۲

لیست صفحات
[ ۱ ][ ۲ ]


مطالب سايت

  به اندازه فاصله زانو تا زمين!

به اندازه فاصله زانو تا زمين!

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند: " فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟" استاد اندكي تامل كرد و گفت: "فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!" آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. " دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت." آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت: " وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم... فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او , فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:23 توسط : سـاحــــــل
به اندازه فاصله زانو تا زمين!
به اندازه فاصله زانو تا زمين!
مشاهده ادامه مطلب به اندازه فاصله زانو تا زمين!
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند

تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد, وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ,شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ,از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم . ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد,هنگام طلوع بود و انوار خورشيد, سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود,روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند. مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند . پائولوكوئيلو
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:18 توسط : سـاحــــــل
تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند
تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند
مشاهده ادامه مطلب تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  برزمين خوردن بار سوم

برزمين خوردن بار سوم

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد, مرد زمين خورد و لباسهايش كثيف شد. او بلند شد, خودش را پاك كرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض كرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد, خودش را پاك كرد و به خانه برگشت. يك بار ديگر لباسهايش را عوض كرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد, با مردي كه چراغ در دست داشت برخورد كرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.)), از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن كنم. مرد اول از او بطور فراوان تشكر مي كند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين كه به مسجد رسيدند, مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي كند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي كند. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تكرار مي كند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي كند كه چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم كه باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد, خودتان را تميز كرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد, خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نكرد, بلكه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن, خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم كه اگر يك بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم, آنگاه خدا گناهان افراد دهكده تان را خواهد بخشيد. بنا براين, من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. نتيجه اخلاقي داستان: كار خيري را كه قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممكن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام كار خير دريافت كنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور كلي نجات بخشد. اين كار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد. ستايش خدايي را است بلند مرتبه
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:17 توسط : سـاحــــــل
برزمين خوردن بار سوم
برزمين خوردن بار سوم
مشاهده ادامه مطلب برزمين خوردن بار سوم
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  با موقعيتها چانه نزنيم

با موقعيتها چانه نزنيم

در روم باستان, عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟ سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است . تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟ سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است . تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند . مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم . پائولوكوئيلو
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:11 توسط : سـاحــــــل
با موقعيتها چانه نزنيم
با موقعيتها چانه نزنيم
مشاهده ادامه مطلب با موقعيتها چانه نزنيم
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ايمان واقعي ...

ايمان واقعي ...

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و كالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاكستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است . فكر مي كنيد آن مرد چه كرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت كرد؟ و يا اشك ريخت ؟ او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم؟ مرد تاجر پس از نابودي كسب پر رونق خود , تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت كه روي آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به كار خواهم كرد
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:07 توسط : سـاحــــــل
ايمان واقعي ...
ايمان واقعي ...
مشاهده ادامه مطلب ايمان واقعي ...
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي

انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دكتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور", "فرمي", "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت كنند. آقاي دكتر خودشان كارتهاي دعوت را طراحي مي كنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر كه زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي كنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي كند. دكتر مي گفت: " براي همه كارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاكيد كردم كه سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يك شمع به شمع هاي روشن اضافه كردم و براي انيشتين توضيح دادم كه ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي كنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه كردم. به هر حال بعد از يك سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست كه با دميدن و خاموش كردن شمع ها جشن را شروع كنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري كرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم كه زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش كند يا روشن نگه دارد." آقاي دكتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ كند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يك تمدن 10هزارساله چيست. ما براي كريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي كنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در كنار خيابان گل و سبزه روييده است." بالاخره آقاي دكتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي كنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي كنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي كه در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي كنند و كوك ويلون انيشتين را عوض مي كنند و يك آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دكتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يك فلسفه, يك طرز تفكر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دكتر مي خواهند كه قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه كه عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين كه چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز كرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت كردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند. آقاي دكتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيك را كه نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يك تكه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد كه اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش, آينه با "آ" به نشانه ي يكرنگي, شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي, احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني كه دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين, بور, فرمي و ديراك اين مفاهيم عميق را درك مي كردند. بعد يك كاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يك نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دكتر براي مهمانان توضيح مي دهند كه اين كاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي كره ي زمين است و اين بيانگر تعليق كره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند كه چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملكت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم كه وقتي اين حرف را زد كليسا او را به مرگ محكوم كرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما كجا و علم ما كجا؟!" خيلي جالب است كه آدم به بهانه ي نوروز, فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي كند. خاطرات مهندس ايرج حسابي
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:06 توسط : سـاحــــــل
انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي
انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي
مشاهده ادامه مطلب انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  انتخاب درست

انتخاب درست

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد. به آنها گفت: من شما را نمي شناسم ولي فكر مي كنم گرسنه باشيد, بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم. آنها پرسيدند: آيا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه, او به دنبال كاري بيرون از خانه رفته. آنها گفتند: پس ما نمي توانيم وارد شويم. عصر وقتي شوهر به خانه برگشت, زن ماجرا را براي او تعريف كرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده, بفرمائيد داخل. زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت كرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمي شويم. زن با تعجب پرسيد: چرا!؟ يكي از پيرمردها به ديگري اشاره كرد و گفت: نام او ثروت است. و به پيرمرد ديگر اشاره كرد و گفت: نام او موفقيت است. و نام من عشق است, حالا انتخاب كنيد كه كدام يك از ما وارد خانه شما شويم. زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف كرد. شوهر گفت: چه خوب, ثروت را دعوت كنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولي همسرش مخالفت كرد و گفت: چرا موفقيت را دعوت نكنيم؟ عروس خانه كه سخنان آنها را مي شنيد, پيشنهاد كرد: بگذاريد عشق را دعوت كنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت كردند. زن بيرون رفت و گفت: كدام يك از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد: شما ديگر چرا مي آييد؟ پيرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي كرديد, بقيه نمي آمدند ولي هرجا كه عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:04 توسط : سـاحــــــل
انتخاب درست
انتخاب درست
مشاهده ادامه مطلب انتخاب درست
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  اميد

اميد

در بيمارستاني , دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند, از همسر, خانواده, خانه, سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند. هر روز بعد از ظهر , بيماري كه تختش كنار پنجره بود , مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت , با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون , روحي تازه مي گرفت. اين پنجره , رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن , به منظره بيرون , زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد , هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح , پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود , جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد, اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار , خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت , او با يك ديوار مواجه شد. مرد , پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 3:00 توسط : سـاحــــــل
اميد
اميد
مشاهده ادامه مطلب اميد
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  افكار ديگران!!!

افكار ديگران!!!

مردي در كنار جاده, دكه اي درست كرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود, راديو نداشت. چشمش هم ضعيف بود, بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم كنار دكه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي كرد و مردم هم مي خريدند. كارش بالا گرفت لذا او ابزار كارش را زيادتر كرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به كمك او پرداخت. سپس كم كم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان, مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي كشور به همين منوال ادامه پيدا كند كار همه خراب خواهد شد و شايد يك كسادي عمومي به وجود مي آيد. بايد خودت را براي اين كسادي آماده كني. پدر با خود فكر كرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين كمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در كنار دكه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي كرد. فروش او ناگهان شديداً كاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود كرد و گفت: پسرجان حق با توست. كسادي عمومي شروع شده است. آنتوني رابينز يك حرف بسيار خوب در اين باره زده كه جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شكل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شكل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي كنند. در واقع اون پدر داشت بهترين راه براي كاسبي رو انجام مي داد اما به خاطر افكار پسرش, تصميمش رو عوض كرد و افكار پسر اونقدر روي اون تأثير گذاشت كه فراموش كرد كه خودش داره باعث ورشكستگي مي شه و تلقين بحران مالي كشور, باعث شد كه زندگي اون آدم عوض بشه. گاهي اوقات ما اونقدر به افكار ديگران توجه مي كنيم و به اونها اعتماد بي خودي مي كنيم كه نه تنها زندگي خودمون رو خراب مي كنيم بلكه حتي ديگه چيز ديگه اي رو نمي بينيم و چشمامون به روي حقيقت ها مي بنديم. خداوند به همه ما فكر, فهم و شعور بخشيده تا بتونيم فرق بين خوب و بد رو تشخيص بديم. بهتره قبل از اينكه ديگران براي ما تصميماتي بگيرن كه بعد ما رو پشيمون كنه, كمي فكر كنيم و راه درست رو انتخاب كنيم و با انتخاب يك هدف درست از زندگي لذت ببريم. چون زندگي مال ماست
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 2:59 توسط : سـاحــــــل
افكار ديگران!!!
افكار ديگران!!!
مشاهده ادامه مطلب افكار ديگران!!!
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ازدواج جن با انسان

ازدواج جن با انسان

كتاب دانستنيهايي درباره جن , تا ليف حضرت حجته السلام والمسلمين حاج شيخ ابوعلي خداكرمي ماجرايي واقعي درباره ي ازدواج جن با انسان نقل شده كه از اين قرار است: ماجرايي در تاريخ 1359 شمسي مطابق با 1980 ميلادي ماه آوريل بوقوع پيوست, كه اهالي كشور مصر به شهرهاي نزديك و روستا هاي مجا ور را به خود معطوف داشت , و آنرا نويسنده معروف , استاد اسماعيل , در كتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنين مي نويسد: مرد 33 ساله اي , به نام عبدالعزيز مسلم شديد , ملقب به <ابوكف> كه در دوم راهنمايي ترك تحصيل كرده بود , به نيروهاي مسلح پيوست و در جنگ خونين جبهه ي كانال سو ئز , به ستون فقراتش تركش اصابت كرد واين مجروحيت او منجر به فلج شدن دو پايش گرديد , نا چار جبهه را ترك كرده به شهر خود بازگشت تا در كنار مادر و برادرانش با پاي فلج به زندگي خود ادامه دهد. در همان شب اول كه از غم و اندوه رنج مي برد, ناگاه زني را ديد كه لباس سفيد و بلندي پوشيده و سر را با پارچه سفيدي پيچيده, در اولين ديدار او همچون شبحي كه برديوار نقش بسته مشاهده كرد.زماني نگذشت كه همان شبح در نظرش مانند يك جسم جلوه نموده , و به بستر (ابوكف) نزديك شد و گفت:اي جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودي بيماري تو را درمان نمايم . لكن به يك شرط كه با دختر من ازدواج كني. ابوكف جوابي نداد , زيرا كه وحشت , قدرت بيان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه وركرده بود. زن دوباره سخن خود را تكرار نمود ه اضافه كرد كه من از نسل جن مومن هستم و قصد كمك به شما و به نوع انسانها را دارم , و در همين حال از ديواري كه بيرون آمده بود ناپديد شد . ابو كف اين قضيه را به كسي اظهار نكرد زيرا مي ترسيد او را به ديوانگي متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضاي شب اول را تكرار كرد , ابو كف نتوانست جواب قاطعي بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها كسي كه ميتواند خوشبختي تو را فراهم كند دختر من است , ابو كف مهلت خواست كه در اين خصوص فكر كند , بعد تصميم گرفت كه اول شب , در اتاقش را از داخل قفل كند و به رختخواب برود تا كسي نتواند وارو شود اما يكدفعه ديد ( حاجت) ودخترش از درون ديوار عبور كردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشيني بودند . در همان شب وقتي كه ابوكف به چهره ي دختر نگاه كرد , ديد چهره ي جذاب ,بدن لطيف قد كشيده , گردن بلند و مثل نقره مي درخشيد.رو كرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذيرفتم )) , (حاجت) وسيله ي عروسي را فراهم كرد . شب بعد با موسيقي و ساز و دهل عروسي را انجام دادند, در حالي كه كسي از انسانها آن آواز را نمي شنيدند , عروس را با اين وضع وارد خانه كردند .(حاجت)عروس و داماد را به يكديگر سپرد و از خانه بيرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نكشيده بود كه احساس كرد پاهايش جان گرفته است .روز بعد هنگامي كه مادر و برادران متوجه شدند كه (ابوكف )سلامتي خود را بازيافته و با پاي خود راه مي رود خوشحال شدند ليكن او سر را به كسي نگفت.اين شادي بطول نينانجاميد,زيرا كه به زوديروش و رفتار ابوكف تغيير كرد او در اتاقش مي نشست و بجز موارد محدود بيرون نمي آمد.تمام كارهاي لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام مي داد ,تمام روز و شبش را در پشت در سپري كرد.آخرالامر برادران متوجه شدندكه او با كسي كه قابل رويت نيست صحبت مي كند. گمان كردند كه عقلش را از دست داده ,اما او با عروس زيبايش در عيش و نوش و خوشبختي بود
ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 2:58 توسط : سـاحــــــل
ازدواج جن با انسان
ازدواج جن با انسان
مشاهده ادامه مطلب ازدواج جن با انسان
تاريخ: ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۰۵:۳۲:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
» به اندازه فاصله زانو تا زمين!
» تصميمات خدا مرموزند,اما همواره به نفع ما هستند
» برزمين خوردن بار سوم
» با موقعيتها چانه نزنيم
» ايمان واقعي ...
» انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي
» انتخاب درست
» اميد
» افكار ديگران!!!
» ازدواج جن با انسان

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



azarshahr

azarshahr

http://azarshahr.zaminblog.com

azarshahr

azarshahr

azarshahr

azarshahr

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

بلوتوث مودم اینترنتی
جا کنترلی رو مبلی
تکنیک دانش آموزش موفق
آموزش عروسک سازی